اِمروز حَرفامو زدم بهش . هَمه چی . واسع دیشب
واسع تغییرات . واسه اینکه عمدیِ یا نَه ؟ اینکه میخواد بره ؟
میگفت از این حرفا نزن . نَع .. میگفت همینه دیگه من سرِکارم
اصن اهلِ گوشی و تلگرام و .. نیستم. میگفت نمیتونم همش پیام بدم .
اما مشکل این بود کِ مهم نیستم دیگه براش ..
حتی فکر کردم کسی جامو گرفته شآید ..
فهمیدم دیگه هیچوقت اون روزا برنمیگرده .. اون روزایِ خوب ،
خب اون زمان هَم سرکار بودی ! اما همش حرف میزدیم . داشتمت :(
حالم اصَلا خوب نیس. دوباره باختم . قرار نبود ببازم :(
دلنوشت
برچسب:
نویسنده: سجاد حسینیپور