بابا اخمـو ؛ گاهی عَصبی ، غُر غُر .. داد بیداد ..
من خیلی حَساسم .. تحملِ این چیـزآ رو ندارم ..
بعدش هَم خون دماغ شُدم . هَم اعصاب هَم آفتاب
اشتهام خیلی کَم شُد . درگیرِ حرفاش بودم . رابطه . گذشته هآ .
همش پوستِ لبـم رو میکندَم ..
بابا میخواست بیآد باز میدونه خوشم نمیآد ، گفتـم مامان بیآد ، اومَد اما
مامانـم مریضِ . آسم ، تنگیِ نفس . سُرفه .
تو این سن ، تو این شرایط مریضی . قهر و بحث واقعا خجالت داره
دلنوشت
برچسب:
نویسنده: سجاد حسینیپور