خرید بک لینک

بابا اخمـو ؛ گاهی عَصبی ، غُر غُر .. داد بیداد ..

من خیلی حَساسم .. تحملِ این چیـزآ رو ندارم ..

بعدش هَم خون دماغ شُدم . هَم اعصاب هَم آفتاب

اشتهام خیلی کَم شُد . درگیرِ حرفاش بودم . رابطه . گذشته هآ .

همش پوستِ لبـم رو میکندَم ..

بابا میخواست بیآد باز میدونه خوشم نمیآد ، گفتـم مامان بیآد ، اومَد اما

مامانـم مریضِ . آسم ، تنگیِ نفس . سُرفه .

تو این سن ، تو این شرایط مریضی . قهر و بحث واقعا خجالت داره

دلنوشت

برچسب: نویسنده: سجاد حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 21:01

صفحه بندی