خرید بک لینک

من یه جورایی التـماس کردم . تو شرایطِ خوبی نبودم .

مامان بابا قهر ، مُشکل دخترونـه . اونم از این حَرفا میزد .

خورد شدم ، ریختـم پاییـن ..

شبش صِدام زد . خواب رفته بودم . گفت هیچی خواستم حالتُ بپرسم .

شب بخیـر . گفتم یعنی دیگه بغل نداریم ؟

گفت ، گفتم کِ نه وابستگی ، نَ حِس . فقط دوستی ، شب بخیـر .

اون روز مَن 3 بار گل گاو زبون خوردم کِ آروم بگیـرم .

اون شب ُ من با بدبختـی گذرونـدم . میلرزیـدم .

صُبحش کِ بیـدار شدم باز میلرزیـدم . نکنین این کارا .. نکنین ..

حیفِ به خُدا .. دنیا ارزششو نَـداره . همُ دوست داشته باشین .

اصلا وابسته باشیـن . کنارِ هم باشیـن .. عوض نشیـد .

دلنوشت

برچسب: نویسنده: سجاد حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 21:01

صفحه بندی