من یه جورایی التـماس کردم . تو شرایطِ خوبی نبودم .
مامان بابا قهر ، مُشکل دخترونـه . اونم از این حَرفا میزد .
خورد شدم ، ریختـم پاییـن ..
شبش صِدام زد . خواب رفته بودم . گفت هیچی خواستم حالتُ بپرسم .
شب بخیـر . گفتم یعنی دیگه بغل نداریم ؟
گفت ، گفتم کِ نه وابستگی ، نَ حِس . فقط دوستی ، شب بخیـر .
اون روز مَن 3 بار گل گاو زبون خوردم کِ آروم بگیـرم .
اون شب ُ من با بدبختـی گذرونـدم . میلرزیـدم .
صُبحش کِ بیـدار شدم باز میلرزیـدم . نکنین این کارا .. نکنین ..
حیفِ به خُدا .. دنیا ارزششو نَـداره . همُ دوست داشته باشین .
اصلا وابسته باشیـن . کنارِ هم باشیـن .. عوض نشیـد .
دلنوشت
برچسب:
نویسنده: سجاد حسینیپور